«باید به آخر کار نگاه کرد» داستانی در هندی‌ها، ترک‌ها، بوکاچیو و شکسپیر است.

عنوان «باید به آخر کار نگاه کرد» داستانی در هندی‌ها، ترک‌ها، بوکاچیو و شکسپیر است.
نویسنده روبن، دبلیو
محل انتشار - آنکارا: چاپخانه انجمن تاریخی ترکیه
موضوع بلتن (انجمن تاریخی ترکیه)، 1943-01، ج7 (25)، ص113-134
نوع دوره ای
زبان eng,tur
دیجیتال بله
نسخه خطی خیر
کتابخانه: کتابخانه دانشگاه لستر
شناسه دارایی کتابخانه ISSN: 0041-4255, DOI: 10.37879/ttkbelleten.1400150
شماره ثبت cdi_doaj_primary_oai_doaj_org_article_8a7c3e6ad4be4909a51019533e409211
محل کتابخانه دایرکتوری DOAJ از مجلات دسترسی آزاد
یادداشت‌ها روزی روزگاری... دختر جوانی در باغ مادرش ریحان پرورش می داد. A gentleman lived next door; این پسر بیگ دختر را در باغ دید و عاشق او شد. او را مسخره کرد و پرسید: برگ ریحان چند است؟ بجای جواب دادن، با کمال تعجب از او پرسید: به من بگو ای دانشمند مهربان، چند ستاره در آسمان است؟ Thus, the young man was defeated. دختر عاشق ماهی بود و بی‌زاده این را می‌دانست، بنابراین خود را به شکل یک ماهیگیر درآورد و به دختر ماهی فروخت، اما در ازای یک بوسه. دفعه بعد که جوان از دختر در مورد گلبرگ های گلش و دختر از او در مورد ستاره های آسمان پرسید، جوان گفت: شرمنده! او بر دختر غلبه کرد و دختر جوان بی حوصله شد. او خود را به صورت عزرائیل، فرشته مرگ درآورد و نیمه شب وارد اتاق بی‌زاده شد. The young man was very frightened; The girl asked for her life; او هم گریه کرد و گریه کرد. دختر گفت: اگر اجازه دهی به الاغت بزنم حاضرم جانت را نگیرم. and the girl hit the boy's back until it bled. دفعه بعد که جوان به برگ های گل اشاره کرد و دختر به ستاره های آسمان اشاره کرد، دختر به خاطر کتک خوردن او را مسخره کرد. این بار پسر بی حوصله بود و آنقدر بی حوصله بود که چاره ای جز ازدواج با دختر پیدا نمی کرد. تنها از این طریق توانست بر دختر مسلط شود و استاد او شود. مرد جوان مادرش را نزد دختر فرستاد و در نتیجه عروسی برگزار شد. اما یک روز قبل از شب عروسی، مرد جوان دختر را در چاه انداخت. He made fun of the girl because of the fish; دختر جوان را به دلیل ضرب و شتم مسخره کرد. فریاد زد: «از این به بعد در چاه خواهی ماند» و به او گفت که پیروزم. اما دختر اصرار کرد و گفت: تو شوهر من هستی، یک روز کفش های مرا حمل می کنی. - روزی مرد جوان کنار چاه آمد و با زبانی کنایه آمیز به دختر گفت که به دمشق می روم و در آنجا عاشق دخترهای زیبا می شوم. دختر برای او آرزوی سفر خوبی کرد، پنهانی از چاه بیرون آمد، لباس مردانه پوشید، دنبال شوهرش رفت و در دمشق چادرش را در کنار شوهرش زد. Two young men started playing chess. دختری که در لباس مرد ظاهر شده بود به پسر گفت که اگر بازی را باخت، شبانه برایش صیغه می فرستد. او عمداً بازی را باخت، خود را به صورت صیغه درآورد و شب را با مرد جوان گذراند، سپس به شهر خود بازگشت و دوباره وارد چاه شد. مرد جوان ساعتی را به دختری که در انتظارش بود هدیه داد. He no longer has any eyes on other girls; After a while, a boy was born. - روزی جوان به مصر و بار سوم به کشور الیف رفت. دختر دوباره به دنبال شوهرش رفت و یک بار پسر و یک بار دختر باردار شد. شوهرش هرگز او را نشناخت و به او خنجر و نوار طلا داد. - سه سال دیگر گذشت، بی زاده مادرش را فرستاد دنبال زن دیگری. این بار که قرار بود عروسی برگزار شود، دختر سه فرزندش را در حالی که هدایای پدر در دست داشتند به نشانه شناخت به محل برگزاری عروسی فرستاد. پدرشان هم آنها را شناخت، بلافاصله عروس تازه وارد را پس فرستاد و دوباره با دختر ریحانی ازدواج کرد. وقتی مرد جوان دختر را در آغوش گرفت و خواست او را از ماشین عروس پیاده کند، دخترک انگار بیخیال بود کفش هایش را رها کرد. مرد آنها را بعد از دختر به اتاق عروس برد. Thus, the girl's condition was fulfilled; آنها نیز به همراه فرزندانشان به آنچه می خواستند رسیدند پس ما هم به آن برسیم. ترک شناس مجارستانی کونوس این داستان را همانطور که چهل سال پیش در آداکاله از دهان به دهان منتقل می شد ضبط کرد. این شخص نسخه کوتاه تری از همان داستان را در استانبول پیدا کرد. This is a simple folk tale.
مشاهده در منبع کتابخانه دانشگاه لستر کتابخانه دانشگاه لستر - موتور جستجوی نسخه های خطی عثمانی
کتابخانه دانشگاه لستر - موتور جستجوی نسخه های خطی عثمانی کتابخانه دانشگاه لستر

«باید به آخر کار نگاه کرد» داستانی در هندی‌ها، ترک‌ها، بوکاچیو و شکسپیر است.

نویسنده روبن، دبلیو
محل انتشار - آنکارا: چاپخانه انجمن تاریخی ترکیه
موضوع بلتن (انجمن تاریخی ترکیه)، 1943-01، ج7 (25)، ص113-134
نوع دوره ای
زبان eng,tur
دیجیتال بله
نسخه خطی خیر
کتابخانه کتابخانه دانشگاه لستر
شناسه دارایی کتابخانه ISSN: 0041-4255, DOI: 10.37879/ttkbelleten.1400150
شماره ثبت cdi_doaj_primary_oai_doaj_org_article_8a7c3e6ad4be4909a51019533e409211
محل کتابخانه دایرکتوری DOAJ از مجلات دسترسی آزاد
یادداشت‌ها روزی روزگاری... دختر جوانی در باغ مادرش ریحان پرورش می داد. A gentleman lived next door; این پسر بیگ دختر را در باغ دید و عاشق او شد. او را مسخره کرد و پرسید: برگ ریحان چند است؟ بجای جواب دادن، با کمال تعجب از او پرسید: به من بگو ای دانشمند مهربان، چند ستاره در آسمان است؟ Thus, the young man was defeated. دختر عاشق ماهی بود و بی‌زاده این را می‌دانست، بنابراین خود را به شکل یک ماهیگیر درآورد و به دختر ماهی فروخت، اما در ازای یک بوسه. دفعه بعد که جوان از دختر در مورد گلبرگ های گلش و دختر از او در مورد ستاره های آسمان پرسید، جوان گفت: شرمنده! او بر دختر غلبه کرد و دختر جوان بی حوصله شد. او خود را به صورت عزرائیل، فرشته مرگ درآورد و نیمه شب وارد اتاق بی‌زاده شد. The young man was very frightened; The girl asked for her life; او هم گریه کرد و گریه کرد. دختر گفت: اگر اجازه دهی به الاغت بزنم حاضرم جانت را نگیرم. and the girl hit the boy's back until it bled. دفعه بعد که جوان به برگ های گل اشاره کرد و دختر به ستاره های آسمان اشاره کرد، دختر به خاطر کتک خوردن او را مسخره کرد. این بار پسر بی حوصله بود و آنقدر بی حوصله بود که چاره ای جز ازدواج با دختر پیدا نمی کرد. تنها از این طریق توانست بر دختر مسلط شود و استاد او شود. مرد جوان مادرش را نزد دختر فرستاد و در نتیجه عروسی برگزار شد. اما یک روز قبل از شب عروسی، مرد جوان دختر را در چاه انداخت. He made fun of the girl because of the fish; دختر جوان را به دلیل ضرب و شتم مسخره کرد. فریاد زد: «از این به بعد در چاه خواهی ماند» و به او گفت که پیروزم. اما دختر اصرار کرد و گفت: تو شوهر من هستی، یک روز کفش های مرا حمل می کنی. - روزی مرد جوان کنار چاه آمد و با زبانی کنایه آمیز به دختر گفت که به دمشق می روم و در آنجا عاشق دخترهای زیبا می شوم. دختر برای او آرزوی سفر خوبی کرد، پنهانی از چاه بیرون آمد، لباس مردانه پوشید، دنبال شوهرش رفت و در دمشق چادرش را در کنار شوهرش زد. Two young men started playing chess. دختری که در لباس مرد ظاهر شده بود به پسر گفت که اگر بازی را باخت، شبانه برایش صیغه می فرستد. او عمداً بازی را باخت، خود را به صورت صیغه درآورد و شب را با مرد جوان گذراند، سپس به شهر خود بازگشت و دوباره وارد چاه شد. مرد جوان ساعتی را به دختری که در انتظارش بود هدیه داد. He no longer has any eyes on other girls; After a while, a boy was born. - روزی جوان به مصر و بار سوم به کشور الیف رفت. دختر دوباره به دنبال شوهرش رفت و یک بار پسر و یک بار دختر باردار شد. شوهرش هرگز او را نشناخت و به او خنجر و نوار طلا داد. - سه سال دیگر گذشت، بی زاده مادرش را فرستاد دنبال زن دیگری. این بار که قرار بود عروسی برگزار شود، دختر سه فرزندش را در حالی که هدایای پدر در دست داشتند به نشانه شناخت به محل برگزاری عروسی فرستاد. پدرشان هم آنها را شناخت، بلافاصله عروس تازه وارد را پس فرستاد و دوباره با دختر ریحانی ازدواج کرد. وقتی مرد جوان دختر را در آغوش گرفت و خواست او را از ماشین عروس پیاده کند، دخترک انگار بیخیال بود کفش هایش را رها کرد. مرد آنها را بعد از دختر به اتاق عروس برد. Thus, the girl's condition was fulfilled; آنها نیز به همراه فرزندانشان به آنچه می خواستند رسیدند پس ما هم به آن برسیم. ترک شناس مجارستانی کونوس این داستان را همانطور که چهل سال پیش در آداکاله از دهان به دهان منتقل می شد ضبط کرد. این شخص نسخه کوتاه تری از همان داستان را در استانبول پیدا کرد. This is a simple folk tale.
کتابخانه دانشگاه لستر - موتور جستجوی نسخه های خطی عثمانی
کتابخانه دانشگاه لستر شما در حال هدایت مجدد هستید...

لطفاً صبر کنید